X
تبلیغات
خاطرات دختر بازی - دختر بازی نکن پاش رو می خوریا. حالا گوش نکن از ما گفتن بود.
خاطرات زید بازی

دختر بازی عاقبت خوبی نداره

سلام به دوستان گلی که دارن این وبلاگ رو با چشماشون رسد میکنن.خصوصا سلامی از طرف یه ادم عاشقی که بعد از این همه بلایی که سرش اومد اما بازم دست از کاراش بر نداشته یعنی دست برداشته بود تازمانی که نیمه ی گم شدش رو توی یه کوچه ی نسبتا تاریک پیدا کرد"خدمت عیال محترمش.

بنده ابرا هیم هستم همون ابی صدام کنید.این جوری راحت ترم.تو محل بم میگن ابی وضع خراب چون واسه خودم دیگه ابرو نذاشتم.اگه اهل ماهواره دیدن باشید و سریال اشنایی با مادر رو نگاه میکنید من رو تو مایه های بارنی تصور کنید.خوب حالا که به شخصیت من پی بردید به خودتون میگید اه چه ادم مزخرفی نه اونجوریا هم دیگه نیستم فقط یه خاطراه واستون دارم شاید پیش شما که تقریبا مثه خودمیت زیاد جالب نباشه " اما واسه اونا که تازه وارد قرن ۲۱ بهتره بگم وارد بلوغ شدن ممکن اکشن هم باشه.

من با دخترای زیادی رابطه داشتم.تقریبا از همون ۱۴ سالگی که رفتیم تو قرن ۲۱ و ددردودور بازی فکرم همش سمت دخترا بود.الان دیگه واسه خودم یه پا دختر شدم.دیگه تمام خواسته هاشون تمام کارا و تمام سختی هایی که تو زندگیشون از دست بابا و ماماناشون میکشن رو از حفظم.الان وقتی با یه دختر صحبت میکنم دیگه اون جذابیتی رو که اول داشت رو دیگه نداره.همه چیز واسم سرد شده.تقریبا باید بگم۵۰٪ زندگیم رو باختم ویا اینکه نصف حال دنیام رو از دست دادم،این رو به عنوان اولین بدبختی تو زندگی ویااولین اثر بدبخت کننده تو زندگی اویزه ی گوشتون کنید.الان که دارم باتون صحبت میکنم بیش خدتون میگید من یه هفتاد هشتاد سالی سن دارم نه من هفده سالم بیشتر نیست.از همون چارده سالگی یا بهتر بگم تو این سه سال با بیشتر از ۱۰۰ تا دختر رابطه داشتم.با همشون حال کردم الا ۹۸میشون که بد جور حالم رو گرفت. به دلیل شرایط امنیتی نمی تونم اسمش رو بگم.

چند وقت پیش من رفته بودم محمود اباد توی محمود اباد شماره ی دوست دختر رفیقم رو گیر اوردم یعنی خودش بم داد بم گفت که حالش رو بگیرم.اومدم حالش رو بگیرم اما اون زود تر حالم رو گرفت.خوب داشتم میگفتم اقا من زنگ زدم بش و با یکم چرب زبونی اما سخت باهاش رفیق شدم.خونه ی دختر نزدیک خونه ی خودمون بود.خلاصه من باش دوست شدم و اینا،دیگه بش زنگ نزدم تا از شماتل اومدیم جنوب بادان.حالا به افتخار ابدان یه کف بزنید.احسنت.اقا ما اومدیم ابادان یه روز با رفیقم تو پارک نشسته بودیم .پارک نزدیک به خونه ی دختره.زنگ زدم بش گفتم من رضامُ تعجب نکنید با اسم رضا باش رفیق شدمُبشگفتم میتونی بیای بیرونگفت دارم سالوادر نگاه میکنم تا ۱۰:۳۰ صبر کن.اقا ما نشستیم تا ساعت۱۰:۳۰ بش زنگ زدم گفت نمیام.گفتم باشه اشکال نداره.یه پنج دیقه که گذشت زنگ زدم به خونشون گفتم حالا میای گفت باشه حالا میام.اقا من رفتم تو کوچشون دیدم اومد بیرون .بش گفتم چرا نمی خواستی بیای بیرونُگفت کار داشتم .به قول عربا گفتمش باشه.بش گفتم فردا شب میای بیرون گفت باشه تا صبح خبرت میکنم فقط سه بازی در نیار مامام تو پارکه.گفتم باشه.من و اون همون طوری که داشتیم با هم حرف میزدیم یه دفعه عموش رو دیدمُعموش هم ریس اگاهیه.من ازش فاصله گرفتم و سری سر خر رو کج کردم و از توی یه راه باغی فر زدم.من دیگه اون رو ندیدم تا دو ساعت بعد.تقریبا ساعت۱۲ بود.زنگ زد گفت کجایی گفتم خونه امُگفت نمیای تو پارک.تو نگو عموهه از زیر زبون دختره قضیه رو کش رفته بوده و واسه من نقشه کشیده بودن.بم گفت میای منم که از خدا خواسته گفتم چرا نیام از خدامه.اقا مارفتیم تو پارک یه دفعه دیدم گوشیم زنگ خورد خود ناکسش بود گفت میای پشت نونوایی.من دیگه اون قسمت حال کردم گفتم.هله باشه حالا میام داشتم میرفتم یه پسر حسن نامی دستم رو گرفت.بم گفت چند وقته اینجا میشنید انقد تغص شدی.بش گفتم هجده ساله گفتم چه طور گفت بیا کارت دارم.گفتم من با تو فلان جایی نمایم.گفت بیا کارت دارم.من دیگه قضیه رو ناکود کردم.یعنی گرفتم چی شده.یه لحظه احساس کردم دست پسره سست شد منم از فرصت استفاده گردم و زد زیر دسش و ها بدو که رفیتم.اقا ما خوش تیپ کریده بودیم و یه شلوار کوتاه و تنگ پوشیده بودیم مگه میتونستم بدوم.مثه یه سگ پا کوتاه پاهام رو تا جایی که میتونستم باز میکردم  با این حال پسره ی الدنگ منو نمیتونست بگیره خلاصه اقا اون بدو ما بدو اون بدو ما بدو اومدم از یه جوبی بپرم دیگه پام به اونور جوب نرسید.هوچیگیدوم إه سر از تو جوب در اوردیم.پسر منو از تو جوب کشید بیرون وعموهه هم بایه پارس سفید اومدو خلاصه مارو انداختن تو ماشین و ببر سمت کلانتری.از منو منو رفیقم التماس و معذرت از حسن و عموی دختره مشت و لگد.اقا مارو بردن سمت کلانتری  ولی داخل نبردنم.کاشکی میبردنم.از خدام بود که ببرنم کلانتری اونجا حد اکسر سه تا چک و یه تعهدو اخرش هم یه در.... برو خونه همین. ولی چشت روز بد نبینه ماری توماشین به قول پسر عموم به گایش دادن.بردنم لب شط حسن موهام رو گرفته بود پیادم کردن عموی دختر اومد زد زیر پام نافتادم.فکر میکنید چرا چون موهام تو دست حسن بود.اقاما تا اونجا که می خوردیم به خوردمون دادن بعد هم تو حرکت نزدیک خونمون اش ولاش از ماشین انداختن پایین و رفتن.روز گند ما به همین سادگی تموم شد.

بعد از اون اتفاق تصمیم گرفتم که دختر بازی رو فراموش کنم تا اینکه یه روز با رفیقم سجاد رفتیم سر قرار.دوست دختر رفیقم خواهر زادش رو هم با خودش اورده بود.تفاوت سنی خاله و خواهر زاده فقط یه ساله.اقا داشتم میگفتم اونجا بود که من عاشق شدم.اگه میشد اسمش رو مینوشتم اما حیف که اسلام دست ما رو از  پشت بسه.اخلاقش شبیه پسراست.واسه اینه که دوسش دارم یعنی باش حال میکنم خیلی مشتی مثه خالاش مامانی نیست واقعا دمش گرمه.به جان خودم تمام دنیا رو هم بگردی دوست دختر مثه مال من پیدا نمیکنید .خدا رو چه دیدی شاید یه روز هم*کلیکلی لی لی لی....فقط میخوام اینو بتون یگم حواستون به خودتون باشه تا یه دختر بتون گفت بیا هول نشید سری برید.یکم سنگین باشید قابل توجه بعضیا.بعضیا خودش میدونه که کیه.خلاصه ز...اوه قرار بود اسمش رو نگم.عیالم اون ۵۰٪ زندگیم رو بم برگردوند.خدا حافظتون باشه یعنی خدا رو کولتون تا وقتی که سرتون به سنگ بخوره.خداحافظ

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1389ساعت 2 AM  توسط ابی |